تبليغاتX
پیرتر از خورشید

پیرتر از خورشید

من خواهان توام ... اما تو بیا ... این مرام خورشید است

گیر دادماااااااا.......


یه جورایی گیر دادم به حیوونا

میگم این خر چه گناهی کرده؟؟؟

ترک و لر و عرب و ..... میچسبونن به این بدبخت

بهش احترام که نمیزارن هیچی

همش هم باید بار ببره

خوب گناه داره بابا .... این بیچاره چی از زندگی فهمید ؟؟؟؟

یه چیزی مثل خودم...

 

 

( به مدت ۱ ماه دارم میرم تهران و این وبلاگ مسخره آپ نمیشه ... برین نفس راحت بکشین )

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 1:38 قبل از ظهر  توسط پانیذ  | 

تابستون شد و موجودات موزی ......


دیشب صدای دزدگیر ماشینمون در اومد

من با موهای پف کرده و بابام با شلوارکش پریدیم تو حیاط

آخه سابقه نداشت اون وقته شب صداش در بیاد

اما آقا سوسکه خیلی دوست داشت مارو از خواب بیدار کنه

 

 

(  دیگه سوسکای بالدارو دوست ندارم  )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 3:9 قبل از ظهر  توسط پانیذ  | 

حرفی ندارم.....


امشب اینقدر خوابم میاد که نگووووووو

این مطلب نمیدونم از کیه اما من خیلی خوشم اومد :

من وقتی به دنیا اومدم سیاه بودم ... وقتی بزرگ شدم سیاه بودم

وقتی می ترسم سیاهم ... وقتی مریض میشم بازم سیاهم

وقتی سردم میشه سیاهم ... وقتی میمیرم هم سیاه خواهم بود

و تو ای دوست عزیز من

وقتی به دنیا اومدی صورتی بودی ... وقتی بزرگ شدی سفید شدی

وقتی عصبانی میشی قرمز میشی ... وقتی مریض میشی سبز میشی

وقتی می ترسی زرد میشی ... وقتی میمیری هم خاکستری خواهی بود

اونوقت تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟؟!!!!!

 

 

( به نظر شما سوسک بالدار دوست داشتنی تره یا سوسک زمینی؟؟؟؟)

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 10:52 بعد از ظهر  توسط پانیذ  | 

زندگی یکنواخت من .....


 شب ساعت ۴ ( میشه گفت صبح ساعت ۴ ) می خوابم

ساعت ۱۲ ظهر بیدار میشم

دوباره طرافای ساعت ۳ میخوابم

۶ بیدار میشم

میشینم پای کامپیوتر

تا ساعت ۴ صبح

اینه زندگیه مسخره ی من

پس هیجان زندگی کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

( Life IS WhAt You Make It  ... کاش من زندگیمو جور دیگه می ساختم ... کمی حوصله ام سررررررر رفته اسستتتتتتتتتت)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 مرداد1385ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط پانیذ  | 

فایده نداره ...درو می بندی از پنجره میان تو ....


یه دفترچه خریدم  ... خوشگلش کردم ...

روش نوشتم : (( یواشکی های من ))

اما هر روز که میام یه چیزی بنویسم .... گوشه های کاغذ های قبلی تا خورده

باید فردا برم برای دفترچه ام قفل و کلید بگیرم ...

 

 

( این همه به سرو وضعت میرسی .. آخرش که می ری بیرون این باد لامذهب میزنه همه ریخت و قیافت رو میریزه به هم )

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت 2:48 قبل از ظهر  توسط پانیذ  | 

کی چی می گفت؟؟؟؟؟؟؟


 یکی می گفت ( نمی دونم کی می گفت) : (( من خواهان توام ... اما تو بیا ... این مرام خورشید است ))

تصور کن .... چه پر روووووووووو .... تو هم یه تکونی به خودت بده .....

این خورشید خانوم خیلی دوست دارم .... حالا نمیشه آقا باشه؟؟؟؟ ( نه دیگه. اگه آقا بود که این مرام نداشت )

 

 

(کشتم شپش شپش کش شش پا را ... دیوونه خودتی ... خوب چی کار کنم؟ یه دفعه اومد تو ذهنم .. منم نوشتم )

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 3:7 قبل از ظهر  توسط پانیذ  | 

پس چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!


کنترل اسپیکر رو دستم میگیرم .... صداشو بلند میکنم

داریوش : گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام ... و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است ... با ریشه چه می کنید ؟؟؟؟

از حرفش خوشم میاد ... صداشو بلند تر میکنم

مامانم : کمش کن ... در باور هیچ کس به خاک ننشستی ... حالت از هممون بهتره ...

توجهی نمی کنم

داریوش : گیرم که می زنید ... گیرم که می برید ... گیرم که می کشید ... با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید ؟؟؟؟

داداشم : کم کن صداشو ... منم دارم آهنگ گوش می دم

آماده می شم ... داد می زنم دارم می رم بیرون ...

مامانم : ساعت ۹ خونه باش

این جا دیگه کسی کارم نداره ... جز یه مشت آدم علاف که گیر دادن اونا بیشتر عذابم میده

انگار اتاق خودم بهتره ... اما این دفعه بدون آهنگ ... بدون سرو صدا ... بدون .........

 

 

( افسرده نیستم اما بعضی چیزا شدیدا عذابم میده )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 3:50 قبل از ظهر  توسط پانیذ  | 

کاش وسط بودم......


امروز با داداشم دوام شد

مامانم از تو آشپزخونه داد زد :

اینقدر مثل سگ و گربه دنبال هم ندوین ...

اون سگ.  ..اما من نه گربم نه سگ

خیلی هم دختر خوبیم

نمیدونم چرا مامانم قفط همین یه جمله رو بلده

بیشتر که میخواد دخالت کنه .می گه:

پانیذ چرا دوا راه میندازی؟؟

من چه گناهی کردم که بچه ی اولم.......؟؟؟؟

 

 

( مردم از بس تو خونه نشستم )

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 3:49 قبل از ظهر  توسط پانیذ  | 

یعنی دلیلش چی می تونه باشه....؟؟؟


امروز خواستم در قوطی نوشابه رو باز کنم...

آخ .... ناخونم شکست...

مامانم گفت : کلسیم تو بدنت کم شده....

اما یادم رفت ازش بپرسم وقتی دل آدم میشکنه

چی تو بدن کم شده؟؟؟؟

 

 

( اه اه . حالم از موتور و موتوری به هم میخوره .. فقظ تو خیابون مایه ی درد سرن )

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 1:10 قبل از ظهر  توسط پانیذ  | 

از آخر آخر بدم میاد......


از بچگی هر وقت میخواستم مداد رنگی هامو  مرتب کنم. ..

مداد سیاهو میذاشتم آخر آخر.....آخه دوسش نداشتم

امروز که داشتم مداد رنگی هامو مرتب میکردم ...

دلم برای مداد سیاه سوخت ... آخه ۱۸ سال اون آخر آخر تنها بود

این دفعه گذاشتمش اول اول...

وای .. این بار مداد خاکستری آخر آخر بود ..

چی می شد آخر آخر وجود نداشت

مثل آخر عشق . مثل آخر دوستی . مثل آخر دنیا

دلم برای مداد خاکستری می سوزه ...

 

( امروز نزدیک بود یه گربه رو له کنم )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 2:42 قبل از ظهر  توسط پانیذ  |